تبليغاتX
مردی که تمام شد...

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی



معین گوش میدم، گز آرتی میخورم، دوستای اصفهانی دارم، یاد و خاطره دارم. فقط و فقط یک چیز رو کم دارم...
فقط یک چیز....
شما بگین اون چیه یا کیه؟

هنوزم يار تنهايم، به ديدار تو مي آيم، باز مي آيم
اگر که فرصتي باشد، مجال صحبتي باشد، حرف خواهم زد
براي ديدن تو از حادثه ها گذشته ام
کفر اگر نباشد اين من از خدا گذشته ام

عذاب اين دريده ها، مرا شکسته بي صدا
دستي بکش به زخم من، که از شفا گذشته ام
باورم کن، باورم کن، من که با تو صادقم
اگه خسته ام، يا شکسته ام، هر چه هستم، عاشقم

منو بشناس و باور کن که خسته ام، خیلی خسته ام، اما هستم
تهی ماند و نشد آلوده دستم، من به دنیا دل نبستم

هر چه بلا کشیده ام، من از وفا کشیده ام
که از وفاداری این اهل وفا گذشته ام، من از وفا گذشته ام

مرگ پایان کبوتر نیست! حالا شایدم باشه

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
همیشه پایان همه چیز سخت و غمناکه
پایان زندگی رو که دیگه نگو!
علاوه بر اینکه غمناکه، آدم خاکی هم میشه....
تازه عین سوسیس میپیچوننت تو یه پارچه...
اما به هر حال باید مرد.
بعضیا دیروز
بعضیا امروز
شما هم ایشالا فرداهای دور
.
.
.
.
.
میگن مرگ پایان کبوتر نیست
ولی
ما چه میدونیم!
شاید تا حالا خالی میبستن.
اگه دروغ بود
سعی میکنم
یه ایمیل
بدم بهتون

بی تربیت

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
میگی از جنگ و کشاکش
میگی از حریق نفتکش
مجری اخبار و گزارش
یه آدم دروغگوی ...

یه برنامه واسه جوونی
روزاتون سبز و آسمونی
قدر میکروفنو می‌دونی
اشوه نیا آی بچه ...

ارتباط مستقیم و زنده
بین یه شهر و چند تا ده
مجری جنگ خانواده
جیغ نزن اینقدر زنیکه‌ی ...

"استقفرلا"

از زیر چشم همدیگه رو می‌پاییدن
چیزای رئیساشونو می‌مالیدن
با صداشون روحمونو ساییدن
با دروغاشون اعصابمونو ...

"آقا اینجا خانواده نشسته؟"

دکورای جلف و پر از گل
گلای گلایل و سنبل
کلاغ با ادای بلبل
اینا رو از کجا گیر آوردن یه مشتی ...

همه برنامه‌ها پر غصه
مصاحبه با آدمای چرک و نشسته
فکر می‌کنه خیلی کاردرسته
خجالت نمیکشه مرتیکه‌ی ...

"لااله‌للا"

کتهای قهوه‌ای خنده‌های لوس
مجری‌های بی‌معنی و چاپلوس
میگه همه دزدن بقیه جاسوس
لعنت به هر چی آدم ...

"صلوات بفرست آقا"
 

یادت میاد؟

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387


Photographer: Shahin Shahbazi
Place: Near Karaj


برهان

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
همه چیز
همانطوری است که
فکر نمی کردم!

دعوت به همکاری

یکشنبه بیستم مرداد 1387
نشریه ی اینترنتی قهوه، برای تکمیل کادر خود،  از علاقه مندان به حرفه ی روزنامه نگاری دعوت به همکاری مینماید.
هفته نامه اینترنتی قهوه از تاریخ 16 آذر 1386 آغاز به کار نموده و تا کنون 15 شماره از این نشریه منتشر شده است؛ اما به دلیل پاره از مشکلات هیچ شماره ای در سال جدید منتشر نشده است. با یاری خدا و همکاری شما عزیزان، این نشریه را دو باره منتشر خواهیم نمود...

شرایط همکاری:

داشتن سن حداقل 18 و حداکثر 29 سال

دانستن اصول اولیه نگارش

داشتن حداقل 1 مطلب در هر هفته (الزاما)

نویسندگان محترم مطالب خود را بصورت تایپ شده ارائه دهند.

همکاران محترم در جلسات هر چند هفته یک بار نشریه شرکت نمایند..

دوستانی که تمایل به همکاری دارند، در قسمت نظرات اعلام آمادگی نمایند.

آدرس وب پیج نشریه: www.ghahve.wordpress.com

جهت پاسخگویی سوالات با من تماس بگیرید: bad_zambie@yahoo.com


بنام آنکه محمود را این ریختی آفرید (۱) و در آن نشانه های فراوان است (۲) و ما به شما چشم ندادیم مگر برای دیدن نشانه های محمود (۳) و دولت نهم (۴) نه آن خاتمی سوسول (۵) و درحالیکه اسرائیل محو میشود (۶) همانا پس باید در ایران قحطی بیاید (۷) و برق هی برود (۸) و بنزین سهمیه ای باشد (۹) چونکه صواب دارد (۱۰) ای کسانیکه هنوز به محمود ایمان نیاورده اید (۱۱) همانا بروید زودتر ایمان بیاورید (۱۲) که ما او را آفریدیم (۱۳) تا شما اینقدر مصیبت بکشید که در آن دنیا بار گناهانتان کم بشود (۱۴) ژ گ پ چ (۱۵) همانا که این چهار حرف در عربی نمیباشد (۱۶) ولی ما چون خدائیم حال میکنیم که بگوئیم (۱۷) و این اعجاز ماست (۱۸) همانطوریکه محمود (۱۹) و ما به شما مسکن دادیم (۲۰) تا محمود مشکلش را حل بکند (۲۱) و نعمتهای فراوان دادیم (۲۲) تا محمود برایتان جیره بندی بکند (۲۳) بلکه قدر نعمتهای ما را بیشتر بدانید (۲۴) خ (۲۵) و این حرف سرکاری بود (۲۶) همانطوریکه محمود هست (۲۷) و ما به شما گاز دادیم (۲۸) تا ترکمنستان آنرا قطع بنماید (۲۹) و کی فکرش را میکرد که اینطوری بشود (۳۰) جز محمود (۳۱) آیا نمی بینید (۳۲) که نفت سر سفره مردم است (۳۳) و جزایر تنبان (!) مال امارات (۳۴) همانگونه که خزر مال روسیه (۳۵) و "مال روسیه" مال مردم ایران (۳۶) و محمود برای آبرو حیثیت میجنگد (۳۷) چونکه ناپلئون گفته است هر کسی برای آنچه که ندارد میجنگد (۳۸) و نشانه های بسیار است (۳۹) پودر رختشوئی (۴۰) چای (۴۱) برنج (۴۲) روغن نباتی (۴۳) و کلاً هر آنچه که میشود خورد (۴۴) پس آیا شما نمی بینید (۴۵) که اینها سرطان زاست (۴۶) و باید نداشته باشید (۴۷) ولی لبنانیها باید داشته باشند (۴۸) و فلسطین هم همینطور (۴۹) همانگونه که قبلاً بوسنی هرزگووین داشت (۵۰) و چچن این گوش (۵۱) و چچن آن گوش (۵۲) که وقتی شما زیر بمب و موشک بودید (۵۳) پس اینها کدام گوری بودند که از شما حمایت نکردند (۵۴) ولی شما خودتان را برایشان جر میدهید (۵۵) چون شما خدا دارید ولی آنها ندارند (۵۶) همین محمود را میفرمایم (۵۷) که همه چیز به او مربوط است (۵۸) جز تورم و گرانی (۵۹) ولی ناراحت نباشید (۶۰) بروید بمیرید چون به شما پاداش زیاد میدهیم (۶۱) در بهشت (۶۲) که درخت هم دارد (۶۳) و به شما در بهشت روزی دو استکان چائی میدهیم (۶۴) مفتی (۶۵) و سه بشقاب برنج (۶۶) بازم مفتی (۶۷) و چسفیل فراوان (۶۸) که همان ذرت بو داده است (۶۹) که هرچی هست از محمود بو داده خیلی بهتر است (۷۰) پیف پیف (۷۱) کی اینو بهشت راه داده (۷۲) و ما فرمودیم تمام مردم ایران (۷۳) ولی اینکه ایرانی نیست (۷۴) خاک بر سر وطن فروشش بکنند الهی (۷۵) و همانا ما فقط حرف راست میزنیم (۷۶) همانطوریکه محمود (۷۷) همین (۷۸) دوباره پ ژ گ چ (۷۹) دیگه راست راستی همین !

آدم میشم

شنبه نوزدهم مرداد 1387
حس میکنم در چند پست آخرم، از رسالت اصلیم دور شدم.
بزودی درست میشم...
ببخشید...

به دلایل کاملا شخصی حذف شد
ساعت 2 نصفه شب پری شب یه بابایی با کد موبایل 0914 ( احتمالا کرمان ) زنگ زده به من! گوشی رو برداشتم هرچی الو الو می کنم هیچ جوابی نمیده!
ساعت 3 نصفه شب دیشب یه بابای دیگه ای با کد 0551 ( احتمالا مشهد باشه ) زنگ زده! باز هم الو الو های من بی فایده است!

امشب و فردا از کجاها بهم زنگ بزنن خدا میدونه!


پ.ن : موبایلی زنگ میخورد، گویی کسی پشت خط منتظر است، پاسخ گفتن و صدایی آشنا شنیدنم آرزوست!!!

اهلی کردن

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
- اهلی کردن یعنی چه؟
- چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

فر باد

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
گفتی فریاد
گفتم در باد؟

تمام

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
سر انجام پرونده ی روزنامه نگار جوان با تبرئه شدن در دادگاه تجدید نظر، پس از چهار سال و تحمل 60 روز زندان انفرادی و شکنجه های روحی و روانی مختومه اعلام شد.
روزنامه نگار جوان که در دادگاه محکوم به تحمل 35 ضربه شلاق شده بود، در دادگاه تجدید نظر، به علت تقارن با اعیاد شعبانیه، مورد عف ( بخشش ) قرار گرفت.

خبر کوتاه بود...

شنبه دوازدهم مرداد 1387
روزنامه نگار جوان؛ قرار است به دليل نوشتن برخي از افكارش بر روي كاغذ روزنامه، آن هم چهار سال پيش، مجازات شود؛ از جنس مجازاتي كه معمولاً براي مفسدين و بدكاران و هرزه‌نگرها در نظر مي‌گيرند، مي‌خواهند 3۵ بار شلاق بزنندش، آن هم در سرزمين مولانا، فردوسي، حافظ، ابوريحان و اميركبير تا ديگر كسي به مخيله‌اش هم اين خيال باطل را راه ندهد كه در سرزمين قلم و در هنگامه‌ي يك انقلاب فرهنگي – كه داعيه‌ي صدور هم دارد!- حرمت قلم و «قلم به دست» جايگاهي والا دارد

من = تو - ما

جمعه یازدهم مرداد 1387
من کلمات رو بازی می دم،همونطور که تو اعصاب منو

من با جمله های به ظاهر ساده ام فکر خواننده رو مغلوب می کنم،همونطور که تو با نگاه در ظاهر معصومت،ذهن منو!ا

! من بی چهارچوب می نویسم،من قواعد رو به آسونی می شکونم،همونطور که تو به راحتی،دلِ منو

! من با نیروی ذهن و قدرت فکرم حریف رو مسخ می کنم،همونطور که تو با برق چشمات،وجود منو

با این همه تفاهم چرا باید تو اون طرفِ میز باشی و من این طرف!؟!؟

تقدیم به....

جمعه یازدهم مرداد 1387


دوستی داشتم که همیشه تا یه ذره آب میدید، دلش میخواست پاش رو بذاره توش تا کلی حال کنه و جیگرش خنک بشه...
این عکس ( و چند تا دیگه که بعدا میذارم رو) فقط بخاطر اون گرفتم.
جاش خالیه و امیدوارم شاد باشه....؛

  Pic By: Shahin Shahbazi 

مرده ها

پنجشنبه دهم مرداد 1387

مرده ها دعا نمیکنند.

 

مرده ها داشان برای کسی تنگ نمیشود

 

مرده ها گریه نمیکنند .

 

مرده ها سردشان نمیشود.

 

مرده ها سر درد ندارند .

 

مرده ها دیازپام نمی خورند

 

مرده ها افسرده نمیشوند .

 

مرده ها حس نمیکنند دیگر هیچ جا جایشان نیست .

 

مرده ها زیر بارون خیس نمیشوند .

 

مرده ها سرما نمیخورند .

 

مرده ها احساس بی کسی نمیکنند.

 

مرده ها دلشان از نامردی ها نمیشکند .

 

کسی حق مرده ها را نمیخورد .

 

کسی سر مرده ها داد نمی زند .

 

کسی به مرده ها دروغ نمیگوید .

 

مرده ها حرف نمیزنند .

 

مرده ها نمی رقصند .

 

مرده ها نمی خوانند .

 

مرده ها نمی میرند .

 

زنده ها هم اگر بمیرند ... دیگر هیچوقت نخواهند مرد .

هر چقدر هم که سر قبرشان بروی هیچوقت زنده نخواهند شد

به این میگن زندگی

چهارشنبه نهم مرداد 1387
خیلی حال میده وقتی ساعت 11 شب بری تو یک باغ و شروع کنی به آب دادن گلها و درختا......... اونوقته که صدای سلام کردن گلها رو میشنوی! آره امشب من این حس خوب رو تجربه کردم.
بعدش هم بیای و یه استکان چای تازه دم لیوانی برای خودت بریزی و بشینی پای کامپوتر تا چیزایی که دلت میخواد رو بنویسی! این وسطم یه سر به بلاگت میزنی تا آپش کنی!
و البته فکر به گذشته هم بخش ویژه ای برای خودش داره!
زندگی داره لذت بخش میشه!
بعد از این همه دغدغه و مسائل ( از عاطفی گرفته تا سیاسی! ) یه استراحت اینطوری، واقعا برام لازم بود.
حالا دارم دوباره شروع میکنم!
همه چیز رو از اول میسازم.
اما این بار دیر خر میشم.
یا نه!
اصلا خر نمیشم!

آره قول میدم که دیگه به خریت های درونیم* گوش ندم.

حالا من میرم این چایم رو تا سرد نشده بخورم! میرم پیش گل ها تا با هم حرف بزنیم.... پیش درخت پیر چنار تا از تجربیاتش استفاده کنم.... پیش خانوم شمع دونی تا از اون قدیم ندیما حرف بزنه... پیش آقای ماگنولیا! تا از خیانت همسرش تعریف کنه که چطوری با گل رز روی هم ریخت!

* پ.ن: خریت درون = ندای درون
راستش نمیدانم شما تا چه حد به این جمله که " آدم دوست واقعی اش را در روزهای سخت میشناسد" اعتقاد دارید، اما من واقعا به این جمله معتقد بوده و هستم.

آدما همیشه هنگام خوشی هاشون، شرکای زیادی دارن! ولی وای به وقتی که یک گرفتاری کوچولو براتون پیش میآد! دوست و شرکای دیروز، تبدیل میشوند به غریبه! غریبه هایی آشنا!!!!

البته من دیگه زیاد از دیدن اینجور آدما شوکه نمیشوم!
اما اگر راستش را بخواهید، از دیدن آدمایی که هنوز هم مثل خودم هستند بسیار شوکه میشوم!

جدیدا دوستی را که همیشه همه جانبه حمایت میکردم و در هر شرایطی سعی میکردم پشتش باشم را از دست دادم
- بگذریم از این که یک بار هم سابق بر این از دست داده بودم. و روزی که احساس کردم به حضور دوباره ی من نیاز دارد، با وجودی که میدانستم در حال حماقت هستم، رفتم کنارش و سعی کردم از مشکلی که داشت نجاتش بدهم.-

اما درست در روزهایی مشابه! یعنی زمانی که من شدیدا به اون و وجودش نیاز داشتم؛ دقیقا مثل دستمالی که مصرف شده و دیگر فایده ای ندارد! دور انداخته شدم!

البته دوست گرامی مان، دلایلی ( بخوانید توجیهاتی ) در لباس منطق هم قالب ما فرمودند...
نکته جالب اینجاست که همیشه در صحبت ها و نطق های انتخاباتی شان
با قاطعیت خاصی اعلام میکردند که ما همیشه چه در شادی و چه در زمان مشکلات، شریک و یار و یاور یک دیگر هستیم!!!
حداقل خوبیه این رابطه این بود که تعریف جدیدی از شراکت را آموختم
بگذریم...

همیشه همین بوده و خواهد بود.

آدما همیشه تو شادیا شرکای بسیار دارند و درغم دوستانی اندک و کم حاشیه.

شاد زی مهر افزون

همانطور که اعلام کرده بودم بعد از 1 ساعت حذف شد

یا شاید من دیوونه شدم....

یکشنبه ششم مرداد 1387
دلشوره از نوک انگشتان پایم شروع می شود و راه می گیرد به بالا.به زانو که می رسد سرش را قطع می کنم.آفتاب اوایل مرداد ماه که می افتد روی صندلی مخملی ماشین چشمهام روی هم می افتند و ذهنم می رود به آینده های دور و شیرین.خیلی شیرین و همه ی عناصر و کلمات به رقص و پایکوبی در می آیند.ذهنم می چرخد و می رقصد و بلند بلند قهقهه می زند بعد انگاری حباب بترکد همه ی رویاها با نوک تیز واقعیت نیست می شوند.بعد فکر می کنم من یک نه بزرگ از تو شنیدم اما بسیار ملایم.حتی نفهمیدم چطور.بعدتر لبم به لبخندی شاید کجکی باز می شود.دلم ضعف می رد و از جایی ته دلم به سختی می خواهم که تو ظاهر شوی با تمام مختصات انسانی ات و خودخواه نباشی و زندگی رنگ تندی به خود بگیرد.راستی که حتی وقتی در رویا مجسم می شوی زندگی عجب ساز خوش آهنگی دارد

این روزا

شنبه پنجم مرداد 1387

خوشيهام شده مثل يک تیکه يخ.تا ذوق می زنم و می خوام که در دستم بگيرم از ميان انگشتانم فرار می کنه و آب می شه و چک چک روی خاک می ريزه.به همون سرعت ذوب شدن يخ.به همون بی رحمی.اما در عوض آرامشم صد برابر شده و عيضا بی تفاوتی با در صد پايين و از نوع مثبت.در واقع می شه گفت يه کم کمتر سخت می گيرم.

 

اين تيکه حال بده ترين جمله ای بود که اين چند وقته شنيدم.گفتم:شب خوش گفت :؛ شب خودت خوش من شب غمگين دوست دارم؛ آره منم انگاری شبای غمگين سرد بدون پشه رو به اين شبای چسبناک گرم سوزناک از زور پشه بيشتر دوست دارم

می ترسم دنيا که بخواهد برايم تمام شود يعنی درست لحظه ی مرگ يک انگشت اشاره جلويم سبز شود و بگويد /لبخند بزنيد شما در برابر دوربين مخفی هستيد/فکرش رو بکن چققققققدر ممکنه يه آدم خيت بشه... اين همه دست وپا زدن فقط يه شوخی بوده يه دوربين مخفی که ناظر کارهای احمقانه ی ما بری تلاش های خنده آوربوده تو اين همه مدت فقط به ريش ما می خنديده(البته شايد به جاهای ديگر هم می خنديده کسی چه می داند؟)

 

من عاشق دوربين مخفی هستم .يه کم فکر کن وخوب خفايا وزوايای اتاقت را بگرد کسی چه می داند شايد يه دوربين مخفی پيدا کردی.......

 
پ ن :می خواهم از خودم بنويسم ولی می بينم اين روزها من مثل يه آدم شيشه ای شدم که همه می تونن درون مرا ببينند

هم خانه ی تو بی تو کجا رها شد

شنبه پنجم مرداد 1387
اگه درد آدمو قوی می کنه اگه به کام نبودن اوضاع آدمو قوی می کنه باشه خب عيب نداره.می خوای هيچی بهم ندی؟باشه خب.ديگه روم نمی شه اينقدر خواستمو بی محلی کردی.به خاطر همينايی که دادی و کمم نيس مرسی.فقط هرچی بهم می دی صبرشم بده.اينايی که دوروبرمن بدنا.بد.درد از اين بزرگتر که آدم تو زندگيش يه دوست واقعی نداشته باشه؟مگه من چقدر ظرفيت دارم؟چقدر می تونم؟کمکم نمی کنی؟اينا کين دوروبر منو گرفتن؟اينايی که همه از ظن خودشون يار من می شن؟تحمل دردم بالا رفته.دردو کمتر حس می کنم.يعنی حس می کردم.ولی امشب که شجريان خوند:گلچهره نپرس هم خانه ی تو بی تو کجا رها شد؟نپرس نپرس اشکم اومد.سه چار قطره و رو صورتم ماسيد.خدايا عشق موهبته گريه موهبته.داری چی کار می کنی؟من چی کار کردم؟می دونی چند وقته خشکيدم؟به سر من چی اومده؟از ته دل زياد خنديدم اما گريه نکردم.خيلی وقته....باورم نمی شه.خيلی سرد شدم و خونسرد.دلم ديگه نمی لرزه.متاثر نمی شه.خدايا داری منو واسه چی آماده می کنی؟صدامو می شنوی؟نمی دونم همينکه الان با وجود نوشتن اين خزعبلات حالم خوبه بايد بهت بگم مرسی يا به خاطر هزار تا حس بدی که يه لحظه ديگه ممکنه تو جونم بيفته بترسم.از آدمات شکارما.بشدجوری شکارم
بیا و بمان و این دل صاحاب مرده را در دستان گرم و زیبایت به اندازه ی درنگی نگاه دار.نه اصلا اشتباه کردم وقتی آمدی تمام پل های پشت سرت را خراب کن که دیگر بر نگردی.نه نه باز هم اشتباه کردم.بگذار تمام پل ها بماند حتی تمام راهها و نیم راهها و کوره راهها .بگذار هیچ جاده ای در دست تعمیر نباشد.اگر راه فراری بود برگرد.اصلا بدو.اگر پیش من قراری نبود به جایی برو که ذره ای فقط ذره ای آرامش یا نا آرامی اش را بیشتر از من دوست داشتی.اما بدان که دلم در حضورت عینک آفتابی به چشم می زند و روی یکی از این تخت های تا شو زیر چتر بزرگ رنگارنگی لم می دهد و آب انبه_توت فرنگی تگری به دست می گیرد و موزیک گوش می دهد.دلم در حضورت چه بزرگ می شود و چه به یک ورش می گیرد حرف تمام آن هایی را که از دور من و تو را به انگشت نشان می دهد.
فقط یک فعل می ماند.بمان
((تقدیم به رهای عزیزم))؛

به تویی که اون بالا نشستی!

پنجشنبه سوم مرداد 1387
سلام خدا خوبی؟
خوب برای خودت نشستی اون بالا داری حکومتت رو میکنی، به آدما هم هیچ کاری نداری.

میخوام بهت بگم که دور من یکی رو دیگه خیط بکش. دیگه باهات نیستم. میخوام بذارمت کنار!
آره!
چون خیلی بی معرفتی. چون خیلی....
دیگه نه میخوام فحشت بدم، نه واست گریه زاری کنم و نه میخوام چیزی رو ازت التماس کنم. فقط میخوام این رو تو اون مغزت فرو کنی که دیگه نمیخوامت.
نه من باهات کار دارم، نه تو با من کار داشته باش. چی؟ وقتی گرفتار شدم میام سراغت؟
عزیزم عمرا! میدونی چرا؟ چون توام مثل اکثر آدمای تو این دنیا، فقط شریک خوشی های آدم هستی! تو مشکلاتم اومدم در خونه ات رو زدم اما در رو باز نکردی! تو حتی پشت پنجره هم نیومدی!
آره خدای عزیز! توام ما رو تو مشکلات تحویل نگرفتی.
تنها دلخوشیم تو این دنیا کوفتیت رو ازم گرفتی.
چی؟ دارم کفر میگم؟ مثلا میخوای چیکارم کنی؟ میخوای ببریم جهنم؟ باشه! توام عقده هات رو روی من خالی کن! باشه ببر! شاید دلت اینطوری خنک میشه!
اما یه چیزی رو تو گوشت فرو کن.. این دنیات هم واسه من عینهو جهنمه. پس بیخودی من و با این حرفات نترسون.
دیگه سراغم نیا! میخوام واسه خودم زندگی کنم..
توام خدای آدم پولدارا و نامردا و بی دل ها هستی. دیگه هیچ وقت نمیخوام ببینمت
.....
ما را به خیر تو امید نیست؛ شر مرسان

غم

چهارشنبه دوم مرداد 1387
غم من هیچ اسم خاصی نداره. شکل هیچ چیزیم که تا امروز دیدم نیست! میدونی؟ غم من مثل حناق میمونه. آره درست عینهو حناق گلوم رو گرفته و داره خفم میکنه..
هیچ حرف دیگه ای ندارم.
آخه حناق گرفتم!

زندگی

سه شنبه یکم مرداد 1387
زندگی داستانی است که بر زبان احمقی جاریست
پر از خشم و هیاهو
" بیانگر هیچ چیز"

زندگی

سه شنبه یکم مرداد 1387
زندگی چیست؟
پیرزنی که صبح ها در صف طولانی نان سنگکی می ایستد؟
مشاجره ی زن و شوهری که بر سر طعم غذا؟
دخترکی بی پناه که شب را تا صبح در خیابان ها گذرانده است؟
طعم تلخ شکست جوانی در عشق؟
براستی زندگی چیست؟