تلمذ در محضر مبارک معلمان اخلاق!!!!!
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388و اینک شما را با ادبیاتی آشنا میکنم که سابق بر این در گود زنبورک خونه استفاده میشد!

بسمهتعالي
مردم عزيز، قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند و هميشه جاويد. اين روزها پس از بازي شرافتمندانه اي كه تيم سايپا با جوانان برومند و شايسته اش برابر رقيب خود انجام داد و به اذعان همه؛ تيم سايپا صرفا به ارائه يك بازي با برنامه، كاملا جوانمردانه و پاك پرداخت؛ اما متاسفانه هم به هنگام مسابقه و هم طي روزهاي اخير مورد هجوم ناجوانمردانه ترين الفاظ در ميدان مسابقه و بيرون از آنكه تنها از شعبان بيمخها و نوچه هايشان بر ميآيد؛ پرداختند و درصدد آن هستند كه ضعفهاي فني خود را به اين و آن نسبت بدهند و هر آنچه كه خود و نوچه هايشان لايق آن هستند با سياه نمايي هر چه تمامتر به اين و آن نسبت داده، تا شايد بتوانند ضعف هاي فني خود را به نوعي از چشم اين و آن پنهان و لاپوشاني كنند.
لذا به همين منظور به اين آقايان كوتوله و عوام فريب (كل يوم) كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن هستند اما لقب ژنرال را يدك ميكشند ميگويم كه از گل دقيقه 90 سايپا و پيامي كه آن گل به پهناي ايران عزيز اسلامي داشته؛ پند گرفته و هر چه سريعتر دست از نوچه بازي و نوچه پروري برداشته از كارهاي ناصواب و عوام فريبي دست بردارند.
بديهي است هيچ دستي برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نيست و اوست كه اگر بخواهد كسي را خوار نمايد، خوار و اگر كسي را عزيز بداند عزيز خواهد كرد. اين مطلب شامل حال گنده باقاليهايي كه به عنوان نوچه در كنار اين آدم كوتوله هستند نيز ميشود.
محمد مايلي كهن
ملاقات با دوزخیان
شنبه بیست و نهم فروردین 1388آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید
زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد
تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم
بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد
آن لحظـــه کــه بـا دوزخیــــان کنـــــم مـــلاقات
یک خمـــره شـــراب ارغـــوان بــرم به سوغات
هرقدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی
بنشینـــــم و بــــا دوزخیـــــــان کنـــم تــــلافی
جــز ساغـــر و پیمانــــه و ساقـــی نشنـاسـم
بــر پــایـــه پیمانــه و شـادی است اســـاسـم
گر همچــو همــــای از عـطش عشق بسـوزم
از آتــــــــش دوزخ نــــهراســــــم نــــهراســـــم
آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید
زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد
تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم
بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد
گناه اول
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388نگاه کن به دو چشمم نگاه یادت نیست؟
دقیق تر بنگر اشتباه یادت نیست؟
و روز مرگی جاده ها و پاهامان
دو جفت کفش صمیمی و راه یادت نیست؟
و پای من که قلم شد نوشت برگردیم
و راه شیری و صد بیشه....آه یادت نیست؟
(ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد)
دریغ و درد تو گفتی که ماه یادت نیست
تو ماجرای زمستان و روسیاهی و ...بعد
زغال و خاطره های سیاه...یادت نیست؟
تمام قصه همین بود، اشتباهی محض
و تو مقصر این اشتباه یادت نیست؟
گناه اول تو آن سلام بیجا بود
و با کمال تاسف گناه یادت نیست
این است ایران من! یا چگونه تاریخ خود را در چند ثانیه نابود نماییم
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
در تصویری که یکی ازدوستان شیرازی برایم فرستاده یکی از پایه های ستون های تخت جمشید با قدمت 2000 سال به بالا را می بینید که به نماز خانه خواهران در کنار تخت جمشید انتقال یافته تا نماز گزاران در پوشیدن و در اوردن کفش دچار مشکل باطل شدن وضو نشوند!
واقعا تاسف آور است که میراث ملی و فرهنگی کشور ما اینچنین نابود می شود . آیا چیز بی ارزش تر دیگری برای نشستن و درآوردن کفش جز این وجود نداشت ؟ آیا سزاوار است که چنین رفتاری با آثار تاریخی کشورمان داشته باشیم ؟ اون هم در حالی که اگر این پایه سر ستون در جایی بیرون از کشور ما بود ، حداقل جایگاهش موزه لوور و واشنگتن و بریتانیا و ... بود ! ننگ بر ما !
(البته آخرین اخبار ما در این رابطه مبنی بر منتقل شدن این پایه ستون به جای دیگری است ، اما چه سود که آسیب جبران ناپذیری به این اثر تاریخی وارد آمده است)
پادشاهی که گوزیدن را ممنوع اعلام کرد!
سه شنبه یازدهم فروردین 1388
در گذشته هاي دور پادشاهي بيگانه بر سرزمين مادري مسلط شد. او بد خواه و در عين حال زيرک بود. و وزيري داشت ازخودش بسي بد خواه تر و زيرک تر. به او امر کردکه راهي بياب تا بر روح و جان اين مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند واعتراضي بکنند. وزير تفکري کرد و طوماري بنبشت و به جارچيان داد تا درسراسر شهرها و ديهات ها بخوانند. قوانين جديد اعتقاد به دين قديم و سوادآموزي را غير قانوني اعلام کرد. و مالياتها را به سه برابر افزايش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپايان کشورهمسايه که موطن اصلي شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با اينقوانين مجازات مرگ داشت و در نهايت طبق اين قوانين گوزيدن هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: اي وزير اين همه فشار آنان را به شورش وا
خواهد داشت و مگرقرار نبود انقلاب مخملي کنيم؟ وزير گفت: نگران نباشيد
اعليحضرت. به بندگوزيدن دقت نفرموديد. همان سوپاپ اطمينانيست که انرژي
اعتراضشان را خاليکنند.
و چنين شد که وزير گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که اين ظلمي آشکار است.
اين طبيعي است که پادشاه بخواهد مردم رابه دين خودش در آورد و يا سواد
خواندن آنان را بگيرد. همچنين افزايش ماليات هميشه مطلوب شاهان بوده و
مالکيت در شب زفاف هم رسمي قديميست. وبي ارزش بودن جان ما در مقابل جان
مردمان همسايه هم از وطن پرستي شاه است اما ديگر منع چسيدن و گوزيدن خيلي
زور است. و تازه مگر پادشاه مي توانددر تمام مستراح هاي اين سرزمين نگهبان
بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالي نمودن
باد روده براي سلامت مفيد است وهيچ قبحي در آن نيست. و اينان متحجراني بيش
نيستند که سرشان را در تنبان خلايق فرو مي کنند. با کلي کيف به خاطر اين
تفسير علمي و کلمه متحجر سر تکان مي دادند و خودشان را روشنفکر مي
ناميدند. و گفتند تازه مگر خود شاه نميگوزد. جک هاي بسياري ساختند در مورد
شاه که از فرط نگوزيدن ترکيده, يابراي کنترل بر روده اش چوب پنبه به
ماتحتش فرو کرده, يا مثل سگ بو کشان دماغش را به *** مردم مي چسباند
واينها را براي هم اس ام اس کردندو کلي خنديدند. نگهبانان حکومت در سراسر
سرزمين پخش شدند تا اجراي قوانين را تضمين کنند. هر از چند گاهي بي خبر به
مستراح ها يورش مي بردند و افراد گوزو را دستگير مي کردند و به منکرات مي
بردند. اما مردم همچنان به گوزيدن در خفا ادامه مي دادند و اين صداهاي
بويناک روده شان را اعتراضي عظيم به حکومت مي دانستند. مردم به صحراها مي
رفتند و مي گوزيدند. درکوچه هاي شهر نگاهي به اين ور و آنور مي انداختند و
پيفي مي دادند. حتي مهماني هاي زير زميني مي گرفتند لوبيا مي خوردند و
گروپ گوز راه مينداختند. بعد از مدتي ديگر کسي آن ماجراي منع سواد و دين
اجباري وکاپيتولاسيون و عروس دزدي و ماليات را به خاطر نياورد و همگان سعي
کردنداز اين آخرين حق بديهي خوشان دفاع کنند. و در همين احوال پادشاه و
وزيرش در قصر قهقهه سر مي دادند که چه زيرکانه مردمان را در بخارات اسيدي
خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.
پای یک زن در میان است!!!!
جمعه هفتم فروردین 1388

